کجا باید برم؟ - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 19:13
گوش کن به صدای این صفحه. که صدای من است. صدای دل پر هیاهوی من است. کجا باید برم...
شاید آخرین بار - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 19:13
نوشتم. خط زدم. دوباره نوشتم و خط زدم. “خط زدن“ آخرین کارم بود. شاید هرگز دیگر ننویسم.
پیچیدگی - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 19:13
میلی به نوشتنم نیست؛ و باز می نویسم؛ که نوشتن دلیل بودن است. به کجا می روم؟ نمی دانم. هیچ کس نمی داند. چگونه سرنوشت پس از مرگ را می دانند، حال آنکه در همین زمین خاکی هم نمی دانند روانه ی کدام راهند؟ ز
آهای!!! حواست هست؟ - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 19:13
چقدر شعار دادم این وقت ها! که روزگار بی رحم نیست. که دنیا قشنگی های خودش را دارد. که می شود دنیا را رام کرد. که می شود به عشقت دست بیابی. که اگر هرچیزی را واقعا بخواهی آن را بدست خواهی آورد. که ... ام
سکوت و انتظار - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 19:13
در میان انبوهی از رازها، یکیشان هست که نمی توانی حتی برای رفیق قدیمی ات هم تعریف کنی. این راز مگو تا لحظه ی مرگ گریبان گیرت خواهد بود و سنگینی آن سینه ات را چنان می فشارد که گاهی دلت میخواهد فریاد بزن
می روم ز تو و ... - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 19:13
میروم ز تو و در سکوت غمت ساعتی بی تو بر من نمیگذردقاب نقش تو بر کنج دل زده ام داغ این عشق دیوانه بر بدنمرد شدم ز تو و آتشی به دلم شعله میزد بر این کوچ بی ثمرمگریه میکنم از شرح حال دلم از جدایی خدا را
ساعت های خراب - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 20:26
ساعت ها را چرا اینگونه می سازند؟ من که می دانم شبی که گذشت فقط لحظه ای در کنارت بودم. اما ساعت می گفت یک ساعت! و اکنون می گوید که فقط چند ساعت است که نیستی، اما مگر نه این که عمری گذشته است؟ چند روز دیگر چگونه خواهد گذشت؟ لعنتی! برگرد. باش. اینجا باش. کنار من. نفسم حبس است از شبی که گذشت. دلم نمی آی...
کار امروز - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 20:26
کار امروز من: باز کردن وبلاگ تو برای دیدن پست جدید. باز کردن وبلاگ خودم به امید دریافت کامنت جدید. نوشتن کامنت برای تو! و دوباره از ابتدا...
یکشنبه ی سخت - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 20:26
از شکنجه ی یکشنبه هراس داشته باش. می دانی که! من شکنجه گر ماهری هستم. شکنجه ای از سرِ دلتنگی! می تواند خیلی سخت باشد!
کدام حرف ها؟! - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 20:26
باشد. فراموش می کنم حرف هایت را. با آنکه دوست ندارم فراموششان کنم. صبح که بیدار شوم چیزی به یاد نخواهم آورد. انگار که همه را در حال مستی شنیده باشم. عزیز دل. نگران نباش. هر چه گفتی را فراموش می کنم.
تنها تو - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 20:26
اگر از همه ی من و تو تنها یک چیز بماند، می خواهم آن عشق باشد. اگر تنها یک چیز باشد که به من داده باشی آن عشق است. و اگر تنها یک چیز از دنیا بخواهم... آن تو هستی.
تقصیر - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 20:26
هی خوبِ لعنتی! تمام زندگیم شده آمدن اینجا به امید خواندن از تو. از روزی صدبار رسیده ام به هزار بار! و تنها یکی از هزار خبری از تو هست. که می نویسی و م
انتظار - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 20:26
دست کم برایم بنویس بی انصاف! بنویس که چه می کنی، در چه حالی؟ با خبرم کن از خودت. قصد غروب کردن ندارد این خورشید، قصد شب شدن ندارد این روز... قصد تمام شدن ندارد این انتظارِ لعنتی!
عشقِ تو - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 20:26
برای با تو بودنم، راهِ ستاره رفته ام هر سفرِ ثانیه را من به شماره رفته ام هزار پنجره نگاه، در انتظار ساخته ام روحِ غرورِ مُرده را در اشکِ خود شناخته ا