خرید بک لینک
گوش کن به صدای این صفحه. که صدای من است.

صدای دل پر هیاهوی من است. کجا باید برم...

برچسب: نویسنده: هستی هاشمی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 19:13

نوشتم. خط زدم. دوباره نوشتم و خط زدم.

“خط زدن“ آخرین کارم بود.

شاید هرگز دیگر ننویسم.

برچسب: نویسنده: هستی هاشمی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 19:13

میلی به نوشتنم نیست؛ و باز می نویسم؛ که نوشتن دلیل بودن است. به کجا می روم؟ نمی دانم. هیچ کس نمی داند. چگونه سرنوشت پس از مرگ را می دانند، حال آنکه در همین زمین خاکی هم نمی دانند روانه ی کدام راهند؟ زادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی هاشمی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 19:13

چقدر شعار دادم این وقت ها! که روزگار بی رحم نیست. که دنیا قشنگی های خودش را دارد. که می شود دنیا را رام کرد. که می شود به عشقت دست بیابی. که اگر هرچیزی را واقعا بخواهی آن را بدست خواهی آورد. که ... امادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی هاشمی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 19:13

در میان انبوهی از رازها، یکیشان هست که نمی توانی حتی برای رفیق قدیمی ات هم تعریف کنی. این راز مگو تا لحظه ی مرگ گریبان گیرت خواهد بود و سنگینی آن سینه ات را چنان می فشارد که گاهی دلت میخواهد فریاد بزنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی هاشمی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 19:13

میروم ز تو و در سکوت غمت ساعتی بی تو بر من نمیگذردقاب نقش تو بر کنج دل زده ام داغ این عشق دیوانه بر بدنمرد شدم ز تو و آتشی به دلم شعله میزد بر این کوچ بی ثمرمگریه میکنم از شرح حال دلم از جدایی خدا را ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی هاشمی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 19:13

ساعت ها را چرا اینگونه می سازند؟

من که می دانم شبی که گذشت فقط لحظه ای در کنارت بودم. اما ساعت می گفت یک ساعت! و اکنون می گوید که فقط چند ساعت است که نیستی، اما مگر نه این که عمری گذشته است؟

چند روز دیگر چگونه خواهد گذشت؟

لعنتی! برگرد.

باش.

اینجا باش.

کنار من.

نفسم حبس است از شبی که گذشت. دلم نمی آید که بیرونش دهم. هوای تو در ریه هایم هست هنوز. قبل از خفگی برگرد لعنتی!

برچسب: نویسنده: هستی هاشمی تاريخ: شنبه 17 شهريور 1397 ساعت: 20:26

کار امروز من:

باز کردن وبلاگ تو برای دیدن پست جدید. باز کردن وبلاگ خودم به امید دریافت کامنت جدید. نوشتن کامنت برای تو!

و دوباره از ابتدا...

برچسب: نویسنده: هستی هاشمی تاريخ: شنبه 17 شهريور 1397 ساعت: 20:26

از شکنجه ی یکشنبه هراس داشته باش. می دانی که! من شکنجه گر ماهری هستم.

شکنجه ای از سرِ دلتنگی! می تواند خیلی سخت باشد!

برچسب: نویسنده: هستی هاشمی تاريخ: شنبه 17 شهريور 1397 ساعت: 20:26

باشد. فراموش می کنم حرف هایت را.

با آنکه دوست ندارم فراموششان کنم.

صبح که بیدار شوم چیزی به یاد نخواهم آورد. انگار که همه را در حال مستی شنیده باشم.

عزیز دل. نگران نباش. هر چه گفتی را فراموش می کنم.

برچسب: نویسنده: هستی هاشمی تاريخ: شنبه 17 شهريور 1397 ساعت: 20:26

اگر از همه ی من و تو تنها یک چیز بماند، می خواهم آن عشق باشد.

اگر تنها یک چیز باشد که به من داده باشی آن عشق است.

و اگر تنها یک چیز از دنیا بخواهم...

آن تو هستی.

برچسب: نویسنده: هستی هاشمی تاريخ: شنبه 17 شهريور 1397 ساعت: 20:26

هی خوبِ لعنتی! تمام زندگیم شده آمدن اینجا به امید خواندن از تو. از روزی صدبار رسیده ام به هزار بار! و تنها یکی از هزار خبری از تو هست. که می نویسی و مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی هاشمی تاريخ: شنبه 17 شهريور 1397 ساعت: 20:26

دست کم برایم بنویس بی انصاف! بنویس که چه می کنی، در چه حالی؟ با خبرم کن از خودت.

قصد غروب کردن ندارد این خورشید، قصد شب شدن ندارد این روز...

قصد تمام شدن ندارد این انتظارِ لعنتی!

برچسب: نویسنده: هستی هاشمی تاريخ: شنبه 17 شهريور 1397 ساعت: 20:26

برای با تو بودنم، راهِ ستاره رفته ام هر سفرِ ثانیه را من به شماره رفته ام هزار پنجره نگاه، در انتظار ساخته ام روحِ غرورِ مُرده را در اشکِ خود شناخته اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی هاشمی تاريخ: شنبه 17 شهريور 1397 ساعت: 20:26

صفحه بندی