صدای دل پر هیاهوی من است. کجا باید برم...
برچسب:
نویسنده: هستی هاشمی
“خط زدن“ آخرین کارم بود.
شاید هرگز دیگر ننویسم.
برچسب:
نویسنده: هستی هاشمی
برچسب:
نویسنده: هستی هاشمی
برچسب:
نویسنده: هستی هاشمی
برچسب:
نویسنده: هستی هاشمی
برچسب:
نویسنده: هستی هاشمی
من که می دانم شبی که گذشت فقط لحظه ای در کنارت بودم. اما ساعت می گفت یک ساعت! و اکنون می گوید که فقط چند ساعت است که نیستی، اما مگر نه این که عمری گذشته است؟
چند روز دیگر چگونه خواهد گذشت؟
لعنتی! برگرد.
باش.
اینجا باش.
کنار من.
نفسم حبس است از شبی که گذشت. دلم نمی آید که بیرونش دهم. هوای تو در ریه هایم هست هنوز. قبل از خفگی برگرد لعنتی!
برچسب:
نویسنده: هستی هاشمی
باز کردن وبلاگ تو برای دیدن پست جدید. باز کردن وبلاگ خودم به امید دریافت کامنت جدید. نوشتن کامنت برای تو!
و دوباره از ابتدا...
برچسب:
نویسنده: هستی هاشمی
شکنجه ای از سرِ دلتنگی! می تواند خیلی سخت باشد!
برچسب:
نویسنده: هستی هاشمی
با آنکه دوست ندارم فراموششان کنم.
صبح که بیدار شوم چیزی به یاد نخواهم آورد. انگار که همه را در حال مستی شنیده باشم.
عزیز دل. نگران نباش. هر چه گفتی را فراموش می کنم.
برچسب:
نویسنده: هستی هاشمی
اگر تنها یک چیز باشد که به من داده باشی آن عشق است.
و اگر تنها یک چیز از دنیا بخواهم...
آن تو هستی.
برچسب:
نویسنده: هستی هاشمی
برچسب:
نویسنده: هستی هاشمی
قصد غروب کردن ندارد این خورشید، قصد شب شدن ندارد این روز...
قصد تمام شدن ندارد این انتظارِ لعنتی!
برچسب:
نویسنده: هستی هاشمی
برچسب:
نویسنده: هستی هاشمی